چندی نیستم...
درازای عمر را طاقتی باشد
باز میگردم.
کف تورا که دیده ام
بس است.
در کف تاب آئینه ام!!
من یک سیب کال...!! نرسیده...!!
بیقرار...!!
درحسرت یک گاز جانانه ام!
کفت را ببند
اینجا ، حوا ، سیب می بارد.
نبودم...
نبودنی که حرفهایی دارد برای خودش...!
داستانی و بلکم شاهنامه ای...
روزهایی ست با بی حوصله گی این حوالیم
قدری،قلمی نوشتنم باید
کم و بیش حرفی خواستم،حدیثی
قالب "دوستتان دارم"
"ممنونمتان"
حوصله ای و عمری البته
باشد اگر میگویم شه نامه را...
ما همـــــــــــدردهایمان
را دوست داریم
هم دردهــــــــایمان را...
+ فرقی نمیکند نوشت: ...........نداریم.... از نداشته هایمان هم بایستی بکشیم....
+ دَرد؟! نه همه چی..تمام نوشت..: به گریه کردن یک مرد، آن ور گوشی،به شعر خواندن تا صبح بی هم آغوشی …
شاهین...شاهین... برای این ترانه میشود , مُــرد , مَــــرد...شاعر تمام شده(شاهین نجفی عزیز)
مَنـ
دَرد دارم مَرد ... دَرد...
در سیــنه... در دســـت ...هایم...هـــــایت... هـــا...
هــا ، میکنم... دستانم را...ها یی که به آخر نرسیده ، سرما نَزُدوده ،
سیــنه ام را هـــا خ... میـفشارد...
در عجبند!
از سیب خوردنِ من!
که
ازان فقط " چوبش " باقیست!!
مگر این همه چــــــوب که خوردیم!
از یک سیــــب شروع نشد؟!